نویسنده: یحییالجاج حمد
تــرجمه: مصطفی تـــوکلی
نامهٔ اسیر فلسطینی دربند صهیونیستهای غاصب؛ نامهٔ پر از اشک و جدایی به مادر مهربانش
آری مادرجان؛ میبینمت که ساعتها و روزها در بارهام میاندیشی و برای آزادیام لحظه شماری میکنی!
آری مادرجان؛ میبینمت که انتظار بیش از حد خواب را از چشمانت ربوده و جای خواب را انتظار و دیدار دوبارهٔمان فراگرفته است!
آری مادر عزیزم؛ میدانم ثانیهها تبدیل به دقیقهها و دقیقهها تبدیل به ساعتها گشته است و امّا…!
آری ای گوهرنایابم؛ میبینمت که نماز صبح را خواندهی و طبق روال همیشگی به سوی موتر بس حرکت کردهای. موتر بس با شما چنان آشنا شده که حتی بخشی از خاطرات واقعی شما گشته است!
آری ای عمر گرانقیمتم؛ میبینمت که با پاهای خستهات جلو یک پایگاه نظامی صهیونیستی نگونبخت، سربازان جنایتکار و بیهویت که انسانیت را نمیشناسند؛ فقط و فقط در پی قتل و کشتار اند، سربازان که تنها و تنها بهعنوان یک اشغالگر و جنایتکار بیش شناخته نمیشوند؛ ایستادهی!
آری مادر باوفایم؛ با وجود خستگیهای بیش از حد، چهرهات را خندان میبینم! میبینم که چشمانت را براین درب بزرگ و سیمهای خارداری پیچدرپیچ دوخته و برای دیدار من انتظار میکشی!
آری نور دیدگانم؛ میدانم که چقدر مشتاق دیدار همدیگریم، در سالن ملاقات یکی از دیگری سبقت میگیریم، تا در این مدت زمان کم و کوتاه روحمان شاد شود؛ قبل از اینکه این دشمن کینهتوز بین ما فاصله و جدایی بیاورد!
آری ای در ثمینم؛ میدانم گریه و فراق جدایی، سختی وداع، تبسملبهایت را پنهان کرده است. همانطوریی که در شهر خود برایم آموختی؛ برایم آموختی تا طبق خواستهات عمل کنم، قوی بمانم و جلو این زندان بانان صهیونیستی کم نیاورم!
بله مادر داغدیدهام؛ گرچه ازمن دوری، ولی گویا از نزدیک میبینمت و صدایت را میشنوم، و تو مادر بخشنده و مهربانی هستی!
مادر ای گلگلستانم؛ اشغال و یورش دشمنان بین من و تو جدایی انداخته و مرا از مهر و محبت مادری محروم کردند!
آری، این گلنوبهارم بسوی من شتافته تا سایهٔ سرش را ببیند، تا خندهٔ لبان پسرش را مشاهده کند و بوسه بر رخسار جگر گوشهاش بزند!
دیدگاه تان را بنوسید