نویسنده: عزیز نصیر عزیزی
هموطن عزیز و مهربانم!
اگر چه جبر روزگار، تقدیر پروردگار، جنگ و نزاع چهل سال آزگار و کشاکش بوالهوسان افغانتبار؛ اوضاع را نامساعد ساخت و فضا را نابرابر، برای کسب قُوت لایَمُوت مجالی نماند و برای امرار معاش و معیشت فرصتی، در بحبوحه و گیر و دار این جنگ، فشنگ و دودِ تفنگ، به ناچار به آغوش همسایه گریختی تا همسایهی که؛ همسوی، همدین و همخوی است، همسایهگی کند و پناهی شود برای بی سرپناهیت و مأمنی شود برای آوارهگیت، تقدیر پروردگار بر آن بود تا مدتی در آن خاک ایست نموده و زیست نمایی، و با عرق جبین و کدّ یمین نانی به کف آری و ریزهخوار دسترخوان بیگانگان قرار نگیری و ریزهی نان مفت از خوان شان نچینی، و گواه بر این امر؛ چاله و چاهکهای تهران و سازه های بلند شیراز و اصفهان و کار های مشقتبار بردشیر و زاهدان است.
سنگ و سما ایران بر سختکوشی، تلاش و تقلای هر افغان گواه است؛ که با چه جدّ و جهدی بذل جُود و جان برای در آوردن لقمهی نان کردند و چه جان های جوانی که در زیر انبار های از خاک و تونلهای فاضلاب به خاک یکسان شد و چه پدرانی از پای درآمد و چه مادرانی هنوز در فراغ فرزند فقید شان نشسته اند.
و اما…
چند روزی میشود که کشور همسایه بانگ مهاجر ستیزی را نواخته و آتش نفرت گداخته و در دل رعیت انداخته و قانون منع پرداخت «مسکن» و «نان و نمک» برای اتباع و بیگانگان ساخته.
و این امر دور از حُسنجوار و همسایهگی و مروت که نه؛ بلکه دور از اسلامیت و انسانیت است.
به نقل از استاد بزرگمان« نجیبی» کروخی که از عارف بزرگ، شیخ «خرقانی» حکایت مینمودند که بر درگاه خانه اش نبشته بود: « هر که در این خانه درآمد نانش دهید و از نامش مپرسید و غذایش دهید و از ایمانش مپرسید چون هر که نزد خالق به جانی ارزد، نزد خرقانی نیز به نانی ارزد».
و شما ملت ایران…
نه آنکه از نام، مذهب و ایمانش میپرسید بلکه؛ نه نانش میدهید و نه احترامی به مذهب و ایمانش میگذارید، نه در خاک تان جایش میدهید و نه هم در سرزمین تان برای کسبوکار؛ راهش.
و تو ای هموطن دوست داشتنی ام…
دائما یکسان نباشد حال دوران غممخور.
برگرد و در خاک، خانه و کاشانهی خودت زیست بنما و به جد و جهدی بپرداز، منت از بیگانگان ایران دودمان، نکش، دست شکستهات را بر شکم گرسنهات بگذار، و با نان و پیاز و جبین بازی بساز.
ما نیز چو شب؛ در راه سپیدهی صبح نشستهایم.
دیدگاه تان را بنوسید